ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 2 آبان ماه سال 1390

این سکّهٔ پنجاه سنتی بامزه  بقیهٔ پول نونم بود امروز 

یه جورایی واقعا نماد این مملکته، مملکت خونواده و  آرامش 

چهارشنبه 8 تیر ماه سال 1390

گاهی باید از سرزمین سینه های بریده بیرون بیایی تا زنانگی ات را بیابی.

 تا خنکای هوا را بر پوست شانه ها و گردنت حس کنی.

 تا رقصیدن باد را در موهایت تماشا کنی.

 تا گرمای آفتاب را برساق پاهایت لمس کنی.

باید از سرزمین سلاخی زنانگی ات بیرون بیایی تا لبخندت زنانه شود، حرف زدنت زنانه شود، راه رفتنت زنانه شود. 

باید از خاطراتِ تعرض به روح و جسم و احساس زنانه ات فاصله بگیری تا آرام آرام خودت را، لطافتت را و زیبایی گم شدهء زنانه ات را پیدا کنی. 


دوشنبه 23 خرداد ماه سال 1390

پارسال پستی گذاشته بودم اینجا به اسم استفادهء ابزاری از یک وبلاگ. پستی بود راجع به سندروم موسیقیایی من که توش دنبال دوتا آهنگ میگشتم که فقط ملودی شون رو میدونستم. از کامنتهایی که برام گذاشته بودن یکی از اون دوتا آهنگ رو تونستم پیدا کنم که اسمش"دختر لچک ریالی"بود. آهنگ دوم رو نتونسته بودم پیدا کنم.چند روز پیش بعد حدود 11 ماه کامنتی روی این پست برام اومد.

کسی که نمیدونم کیه از یک جای دنیا که نمیدونم کجاست تاریخچه و فایل این آهنگ رو که از روی صفحه گرامافونش به mp3منتقل کرده اینجا برای مانای مهاجر آپلود کرده و فرستاده.

دوست عزیز ناشناس من،آهنگ رو گوش کردم. اینو اینجا نوشتم فقط واسه اینکه بگم آهنگی که برام فرستادی اون اجرایی از تل زعتر که دنبالش بودم نیست اما من رو به اندازهء یک فیل از این رابطه مشعوف کردی.خیلی باحالی.

 ضمنا از اونجایی که سندروم موسیقیایی من به یه نیشگون بنده تا دوباره عود کنه، مجبور شدم ایندفعه از یه راه دیگه برای پیدا کردن این آهنگ استفاده کنم. الان توضیح میدم که ببینین این سندوم تا چه حد جدیه! :)

رفتم یه اپلیکیشن روی گوشی آیفونم نصب کردم به اسم پیانیست که موبایلمو تبدیل به یه پیانو کوچولو میکنه.. بعد ملودی اون آهنگ رو روی پیانوی کوچولوم درآوردم و زدمش.

 فایل ضبط شده ش رو هم گذاشتم اینجا که اگه مسافر دیگه ای از این کوچه رد شد و فایل این آهنگ رو داشت به دستم برسونه.

چهارشنبه 11 خرداد ماه سال 1390

خبرها رو روی گوشیت میخونی...توی شلوغی ایستگاه قطار، رشتهء وصل کننده ت به همهء اجزای محیطت قطع میشه...محیطی که تو این مدت ،با زور زیاد تلاش کردی بهش وصل بشی...که زندگی کنی...

 بغض تنهاییت رو توی همهمهء صداهای ناآشنای دور و برت، بی صدا فرو می بری و یک جایی ته دلت خالی میشه....خالی...


و اون آشنای غمبار باز توی گوش ات میخونه و میره...  و تو میمونی و انعکاس بی رحم صدایی که میگه:


"ما فرار کردیم.....از خانهء نیمه جان مان....از خاطره هایمان......از خودمان"

 

دوشنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1390

یک سال و 5 ماه و 7 روز ه.م

چند بار تاحالا به این برو بچه های درختی تذکر دادیم کله صبح روزای تعطیل پارتی نگیرن ولی خب 

همینه دیگه.دور همیم کلا :)


اینم لینک پارتی برو بچه ها


پ.ن:

امروز اینجا تعطیل رسمیه به مناسبت روزجهانی کارگر که دیروز بود!چونکه اول ماه می تلاقی کرد به یکشنبه و از اونجایی که تعطیلات برای این رفقای ما حکم ناموس رو داره هر وقت یک تعطیل رسمی به شنبه یا یکشنبه بیفته اینا روز بعدش رو تعطیل میکنن که یه وقت تعطیلی هدر نره خدا نکرده

یکشنبه 28 فروردین ماه سال 1390

یک سال و 4 ماه و 23 روز ه.م


نمیدونم بقیه جاهای دنیا هم اینجوریه یا نه ولی یه چیز بامزه ای که اینجا خیلی زیاد دیدیم این برچسبهاست که ملت پشت شیشه ماشینشون میچسبونن و ترکیب خونواده شون رو نشون میده

پنجشنبه 18 فروردین ماه سال 1390

یک سال و 4 ماه و 13 روز ه.م

ناهارمو که چند تا برش از پیتزای دیشبه با خودم برداشتم و دارم همینجور که مینویسم، روی یک نیمکت پشت ساختمون شرکت میخورمش.

هوا آفتابی و صافه.

باد از لای برگای درختای دور و برم رد میشه و میاد سراغ موهای من.خوب که به هم شون میریزه میاد توی گوشم یه آوازی میخونه. بعد من پر از احساس سادهء خوشبختی میشم و اینجوری میشه که تمام روز به آدمای دور و برم لبخند میزنم.


میدونی چیه؟ قبلا برام قبول کردن این واقعیت سخت بود.خیلی سخت.اما الان دارم کم کم باور   میکنم که احساس سادهء خوشبختی، با نیمکتی که موقع ناهار تنها و بدون مزاحمت بتونی روش بشینی و با هوای صاف و تمیز و با بادی که بتونه از لای موهات رد بشه و به هم شون بریزه، نمیتونه هیچ رابطه ای نداشته باشه.

  

یکشنبه 8 اسفند ماه سال 1389

نوشتن برام خیلی سخت شده اما فکر میکنم به گفتن ِ احساسای صادقانهء هر مرحله از مانای مهاجر یه جورایی متعهد شدم.


 احساس میکنم آروم آروم دارم از فضای ایران فاصله میگیرم.از فضای سیاسیش،از معضل های اجتماعیش، از مرض های اقتصادیش.


چند وقته که حس میکنم دارم ته مونده های حس های نوستالژیکم رو غرغره میکنم.نه اینکه این حس ها کاملا از بین رفته باشن اما دیگه اصالت قبل رو ندارن .


وقتی که میبینی داری "تلاش میکنی" که فضای درونی خودت رو به فضاهای تاریک ِمحیطی که 12000 کیلومتر ازش دورشدی، نزدیک کنی تا بتونی با مردمِ اونجا همصدا بشی، میفهمی که یک جای کار میلنگه.


و من امشب فهمیدم که یک جای کارم داره میلنگه.

یکشنبه 3 بهمن ماه سال 1389

بعد از ظهر خلوت یکشنبه است.من اینجا تنها در هوای گرم تابستان روی مبل رو به پنجره نشسته ام و به صدای پرنده ها و جیرجیرک ها گوش میدهم.

اینجا برای چه کسی مینویسم؟نمیدانم.برای چه مینویسم؟نمیدانم

اما میدانم که دارم کم کم از مانای "مهاجر" فاصله میگیرم.

روزها سر کار میروم.ظهر ها در ناهارخوریِ شرکت، گاهی با همکارهایم گپ میزنم.گاهی هم یک گوشه آرام برای خودم کتاب میخوانم.همکارهایم را دوست دارم.از همه جای دنیا آمده اند.کلی قصه دارند هرکدامشان.قصه هایشان را دوست دارم.

عصر ها در قطار، هدفونم را در گوشم میگذارم و موسیقی گوش میکنم .به آدمهای قطار نگاه میکنم و برایشان قصه میسازم.برای آدمها قصه ساختن را دوست دارم.

از ایستگاه قطار تا خانه پر از درخت و پرنده و  ابر و آسمان است.بعضی روزها می ایستم با دوربین گوشی ام،کمی درخت و پرنده و ابر و آسمان ذخیره میکنم و میروم خانه.


(اینها به مانای مهاجر چه ربطی داره؟خب من هم که همین رو میگم.)

.

آها فکر کنم باید از ایران رفتنم هم کمی بنویسم اینجا.برای ...شاید برای شمایی که ناخودآگاه سعی میکنین از دل وبلاگ مانای مهاجر یه فرمول در بیارین و ببینین آخرش مهاجرت کردن کار خوبیه یه بدیه؟آیا آدم بهتره ایران بمونه یا اینکه بره و خودش رو نجات بده...

و اما ایرانی که من دیدم...

ایرانی که من دیدم رنگ اش خاکستری بود.این اولین چیزی بود که بعد از رسیدن به تهران برای بعضی از دوستهایم تعریف کردم. به من خندیدند.بلند بلند.حرفم را برای بقیه ای که نشنیده بودند هم تکرار کردند و باهم خندیدند.به مهاجر یک ساله ای که به این زودی خودش را گم کرده و میگوید رنگ کشورش خاکستری است.

به آدمی که تا همین یکسال پیش در این شهر خاکستری در کنارشان زندگی میکرده.

خب خنده هم دارد واقعا.خنده ای عصبی که تلخی تمام خاکستری های شهر را در دلش دارد.میدانم.میفهمم.درک میکنم این خنده را...و بخاطر همین،بعد از آن شب دیگر برای کسی تکرار نکردم که آن شهر چقدر خاکستری بود.خاکستری و خسته و عصبانی.

آدمها را دوست داشتم هنوز.حرفهایمان نو و کهنه شده بود اما بغل هایمان همانقدر گرم بود.شاید حتی گرمتر از قبل.

.

دوست داری بدونی آخر قصهء سفرم به ایران چه بود؟


روز بازگشت کسانی که عاشقشان هستم را بوسیدم و برگشتم به "خانه"ء جدیدم.خانه ای که خاکستری نیست.خانه ای که از روز بازگشت تا حالا،به طرز بیرحمانه ای برایم دوست داشتنی تر از قبل شده.

شنبه 27 آذر ماه سال 1389

تاریخ:یک سال و 12 روز ه.م

دو ماه پیش وقتی کار پیدا کردم مهمترین خوشحالیم این بود که دیگه نگران پول بلیط نیستم و با خیال راحت میتونم هر وقت که خواستم برم ایران.

یک ماه پیش وقتی بلیط  ایران رو خریدم هر بار که یادم میفتاد به زودی قراره دوباره ببینمش، از خوشحالی بغض میکردم .

الان یک هفته مونده و من پر از حسهای عجیبم.سر درد و معده درد ِ دوباره ،به زور بهم حالی کردن که اون ته و توها زیاد خبرای خوبی نیست.

حس عجیبیه که برای اولین بار دارم باهاش مواجه میشم.

اینکه تو جایی که اسمش"خونه"بوده قراره دو هفته"مهمون"باشی.

حس دوباره دیدن آدمهایی که یک سال ازشون"فاصله"گرفتی.

فاصله ای که حتما هم تو و هم اونا رو تغییر داده.

حس دوباره دیدن خونه ای که دیگه ازش رفتی.

این روزهای آخری باز هم از فکر کردن به برگشتنم بغض میکنم.

اما بغضی که در عین خوشحالی و هیجانِ دیدن، توش دردیه که یکسال از خودم دورش کرده بودم .که بتونم سرپا بایستم.که نترسم.که بتونم شرایط خوب ِجدید رو تجربه کنم.

دردی که دیگه دارم یاد میگیرم کم کم در کنارش"زندگی" کنم.

   1      2      3      4      5      6      7      8      9    >>